|
درس امروز... من معلم ..نه من شاگردم. یک نفر درس به من داد امروز *** لپ گل انداخته ؛زیبا و قشنگ...اما پلک چشمانش سنگین سنگین... با تشر زل زده بودم در او غفلت و بی خبری بی حد است. من با تیر نگاهم ؛گره ای کور به کارش زده ام. گفتمش: تن لش فربهی تن تا کی؟. آخر ای بی فرجام ؛نیم نگاهی به این روح فلاکت زده کن... *** سخت آورد سرش را بالا...همچنان خواب آلود با صدایی لرزان اشک دیشب بر چشم "صلواتی فرستاد بلند..."بچه ها خندیدند" همچنان خواب درآویخته در چشمانش ... ترک می داده پدر را ز پلیدی ؛زشتی تا دم صبح به دعا و صلوات که: خدایا پدرم را و خدایا کرمت را به من بر گرداند خستگی باز دو پلکش را برد... من نوشتم ،بنویسید همه ( درس امروز،محبت به پدر...) *** اثر ی از سرکار خانم مرادی در پاسخ به پرسش مهر نقش والدین و مهرورزی
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:27  توسط م.خ.ع.ز
|
|
به یاد لباسی که هنگام رزم بر ان نقش کربلا گشت رسم.
JavaScript Codes |